الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
123
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
برگرفت و از نظر من براى مدت بيشترى پوشيده ماند و آواى سروشى را شنيدم كه مىگفت : محمد ( ص ) را در خاور و باختر جهان بگردانيد و او را بر همهء روحانيان جن و انس و پرندگان و جانوران ارائه دهيد . صفاى آدم و نرمى نوح و دوستى ابراهيم و زبان اسماعيل و كمال يوسف و مژدهء يعقوب و صداى داود و شكيبايى ايوب و پارسايى يحيى و كرم عيسى را به او ارزانى داريد . سپس آن ابر هم كنار رفت و من فرزندم را ديدم كه در دستش حرير سبزى بود و آن را تند در هم نورديد و گرفت و سروشى ندا داد : محمد ( ص ) تمام دنيا را گرفت . هيچ چيز باقى نماند مگر آنكه به تصرف او درآمد . سپس سه تن كه گويى خورشيد از چهرهشان مىدرخشيد ظاهر شدند . در دست يكى از ايشان ابريقى بود كه از آن بوى خوشى چون بوى مشك احساس مىشد و در دست دومى طشتى از زمرد سبز بود كه چهار جانب داشت و بر هر جانب مرواريدى سپيد بود و سروشى گفت : اى حبيب خدا ! اين جهان است ، آن را بگير . و پيامبر ( ص ) وسط آن را گرفت و سروشى گفت : محمد كعبه را گرفت . در دست شخص سوم حرير سپيدى ديدم كه پيچيده بود . آن را گسترد و باز كرد و از آن خاتم و مهرى بيرون آورد كه چشم بينندگان بر آن خيره و سرگردان مىماند . آنگاه پسرم را با آن آب شستند و هفت بار از آن ابريق بر او آب ريختند و ميان دو دوش او را با آن خاتم مهر زدند و او را در آن حرير پيچيدند و ساعتى او را ميان بالهاى خود گرفتند و كسى كه اين كارها را انجام مىداد رضوان بهشت بود . آنگاه برگشت و چون مىخواست برود ، روى به فرزندم كرد و گفت : بر تو مژده باد اى مايهء عزت اين جهانى و آن جهانى . و پيامبر ( ص ) پاك و پاكيزه بزاد و پدر و مادرش در كودكى او درگذشتند . « 1 » ( 1 ) از عبد المطلب روايت است كه گفته است : شب تولد پيامبر ( ص ) در كعبه مشغول انجام اصلاحى بودم . چون شب به نيمه رسيد ناگاه ديدم اركان چهارگانهء كعبه به سوى مقام ابراهيم مايل شد و در مقام به حال سجده درآمد و سپس به حال خود و بر پا ايستاد و از كعبه صداى تكبير عجيبى شنيدم كه ندا مىداد : الله اكبر ، خداى محمد مصطفى . هم اكنون پروردگار من مرا از ناپاكيهاى مشركان و پليديهاى دورهء جاهلى
--> ( 1 ) . اين روايت بدون هيچ تفاوتى در صفحهء 110 ، اثبات الوصيه مسعودى ، درگذشتهء 346 هجرى ، چاپ افست بصيرتى قم آمده است . م .